ايرج افشار

395

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )

گرمى به حلق ما [ 56 ] ريختند و مثل مرده در گوشه‌اى افتاديم و ديگر از هيچ‌جا خبر نداريم كه شاه چه شد و كجاست و رفقا و همراهان كه در آن گرداب عظيم و ورطهء هولناك فرومانده‌اند چه به سرشان آمده است . فردا كه از خواب برخاستيم و تا يك اندازه به حال آمده بوديم در جستجو برآمديم و اطلاع يافتيم كه به حمد الله شاه در كمال سلامت و راحت است و همراهان به استثناى ما چند نفرى كه همراه شاه بوده‌ايم تماما در همان بيابان و گرداب عظيم مانده و شب را در همان‌جا به سر برده‌اند و منتظرند كه از شهر وسايل و كمكهايى براى آنها فرستاده شود . فورا عدّه‌اى را با وسايل لازمه براى آنها فرستاديم و تا دو سه ساعت بعد از ظهر همگى را به شهر رسانيدند و آرامشى پيدا شد . اين ماجرا هم يكى از نتايج همان استبداد رأى بود كه فطرة در پهلوى وجود داشت و آن شب در دزفول ديوانه‌وار آن تصميم را گرفت كه از راه شوش به اهواز بيايد و به آن همه تضرّع و الحاح و التماس سرتيپ فرج الله خان گوش نداد و خود و جمعيّتى را دچار يك چنين بلايا و فجايعى كرد و چيزى نمانده بود كه يك عدّه از اين مردم بدبخت كه خواه‌ناخواه به دعوت و فرمان او آمده جان خود را به خطر انداخته بودند از ميان بروند و فداى قوّت اراده و سوء تصميم او بشوند . * 4 - در بعضى از خطوط سرحدّى ايران و افغانستان اختلافاتى بود . پس از مسافرت شاه به تركيه حكميّت رفع آن اختلافات به مصطفى كمال پاشا آتاتورك رئيس جمهورى تركيه واگذار شده بود و آتاتورك پس از چندى هيئتى را تحت رياست فخر الدّين پاشا كه يكى از پاشايان بزرگ و امراء نامى قشون ترك و از محارم و مخصوصين آتاتورك بود مأمور اجراى اين حكميّت كرد و فخر الدّين پاشا با آن هيئت روانهء ايران گرديد كه از اين‌جا به حدود افغانستان بروند . آمدن فخر الدّين پاشا تصادف كرد با موقعى كه شاه براى گشايش آرامگاه فردوسى به خراسان [ 57 ] و مشهد مىرفت و پيش از حركت به خراسان سرلشكر امان الله جهانبانى را مأمور پذيرايى فخر الدّين پاشا كرد كه به سرحدّ ماكو رفته و آن هيئت را از سرحدّ به تهران و از تهران به مازندران بياورد تا در آنجا به حضور شاه شرفياب شوند و بعد به حدود افغانستان بروند .